Yalda Game
ماندانا جونم مرسی که دعوتم کردی. راستش من پته مته مو اون موقه که وبلاگ فارسی داشتم ريخته بودم رو آب، اما خوب يه چيزای ضايع تری هم هست که هنوز نگفتم! يعنی به غير از اين پنج تاها!
1-
حدودای سه سالم که بود، پادری دم در حياط رو بردم زير درخت سيب تو باغچه پهن کردم، بعد يه بسته کامل سيگار بابامو کش رفتم بردم زير درخت پيک نيک. طول کشيد تا تونستم کبريت رو روشن کنم.. سخت ترين کاری بود که تا اون موقه تجربه کرده بودم! ولی وقتی موفق شدم بالاخره سيگاره رو روشن کنم، با اينکه چس دود کردم يعنی هنوز اون چس دود رو هم کامل نزده انقدر سرفه کردم که پيک نيک کوفتم شد. هنوز يادمه بابام چطوری داشت می دويد طرفم که سيگارو ازم بگيره و بساطمو بريزه به هم من هم تو اون هير و وير و سرفهء شديد از رو نمی رفتم و می خواستم پکی که می دونستم آخرين پک تا سالها بود هر چه زودتر بزنم!
خلاصه همه اونايی که از اولين سيگار کشيدنشون نوشتن من رکورد دارم در اين زمينه، لطفا يکی يه جا ثبت کنه
2-
خلاصه همه اونايی که از اولين سيگار کشيدنشون نوشتن من رکورد دارم در اين زمينه، لطفا يکی يه جا ثبت کنه
2-
وقتی کلاس سوم بودم بعد از خوندن انشايی که همه کلاس رو خندوند به اين نتيجه رسيدم که اگه پا بده می تونم کمدين بشم.
3-
3-
يه بار ده دوازده ساله که بودم يه مارمولک رو زنده کالبد شکافی کردم. هنوزم سرش عذاب وجدان دارم. خدايا منو ببخش! يادت باشه اين همه مارمولک رو اينجا با نوازش نوک جارو چقدر مهربانانه به سوی بالکن هدايت نمودم.. همون موقه ها با کتاب های داستانم و تن تن هايی که داشتم و چندتا کتاب علمی بچه گونه يه "کتاب خانهء مجانی ندا" دم در خونه مون باز کردم. بعد بچه ها رو مجبور می کردم بعد از خوندن هر کتاب خلاصه شو برام تعريف کنن! در ضمن حق هم نداشتن از عضويت انصراف بدن! عجب ديکتاتوری بودم..
4-
4-
اولين باری که با دوست پسرم رفتم بيرون (داشتيم می رفتیم سينما) انقدر هيجان زده بودم که وقتی تاکسی سر چراغ قرمز وايساد من از ماشين پياده شدم.
اگه فکر می کنيد پسره به روی خودش نياورد و قاه قاه نخنديد که من کمتر خجالت بکشم اشتباه می کنيد.
5-
اگه فکر می کنيد پسره به روی خودش نياورد و قاه قاه نخنديد که من کمتر خجالت بکشم اشتباه می کنيد.
5-
وقتی شونزده سالم بود ماشين بابام رو زدم به درخت و بعد رفتم تو ديوار. هنوزم به بابام به شوخی می گم تقصير تو بود که قبل از اينکه من سوئيچ رو کش برم بهم نگفتی ماشين ترمز نداره!
6-
6-
اينم بگم اينم بگم؟ آخر اين هفته با يه آقای بسيار خوشتيپی قراره برم معبد اوشو و بعدشم بريم سالسا برقصيم
پ.ن: دارم به اين نتيجه می رسم که بهمش بزنم
حالو مو کيو دعوت کنم؟... وای خدا همه رو که بردن ملت هيچچی واسه ما نمونده.. بذار ببينم..
1-
مجتبی جان بگو ببينم چيکارا کردی که ما نمی دونيم؟
2-
2-
حسن آقا هميشه سياسی می نويسه البته به غير از وقتهايی که آشپزيش گل می کنه. هميشه دلم خواسته آدمی که پشت اين وبلاگه بهتر بشناسم. راستی نمی دونم چرا وبلاگش چند روزه نمياد بالا و اررور می ده.
3-
يه خانمی بود که انگار از کانادا می نوشت، هميشه می اومد برای من کامنت می ذاشت اون موقه ها که ازبالای ديوار فارسی رو می
نوشتم. انقدر دلم می خواد يادم بياد اسم وبلاگش چی بود... اولا با افکار اشتباه می گرفتمش آخه شبيه بودن... کاش يادم می اومد..
5-
5-
و کيميای يک قطره.الان ديدم کيميا قبلاً اعتراف کرده. پس من فقط سه تا دعوتی دارم يعنی دوتا که البته يکيشون يعنی حس آقا رو نمی تونم وبلاگشو باز کنم پس نمی دونم قبلاً معترف شده بوده يا نه مجتبی هم که پيداش نيست... ای بابا.. آخه اينم شد زندگی؟
Persian bloggers are playing a game, the Persian version of this one actually. You have to confess things others don’t know about you, and then name five other bloggers and they continue like this.
Some of them wrote about the first time they smoke a cigarette –usually lifted from their parents- mostly they did it at nine, ten or twelve.
I was waiting to see if there is any body who did it in three, but no one apparently did.
I’m sure I was not four yet. I took my father’s full cigarette packet, a match box and a piece of carpet under the apple tree in the back yard and started my picnic. It took almost a long time to fire the match, but immediately after I puffed I started to cough quite terribly and they found out and caught me. I still remember my father running towards the apple tree to stop me and though I was still coughing tried to get another puff because I knew that was going to be my last one. this is how my first discovering trip ended.
Some of them wrote about the first time they smoke a cigarette –usually lifted from their parents- mostly they did it at nine, ten or twelve.
I was waiting to see if there is any body who did it in three, but no one apparently did.
I’m sure I was not four yet. I took my father’s full cigarette packet, a match box and a piece of carpet under the apple tree in the back yard and started my picnic. It took almost a long time to fire the match, but immediately after I puffed I started to cough quite terribly and they found out and caught me. I still remember my father running towards the apple tree to stop me and though I was still coughing tried to get another puff because I knew that was going to be my last one. this is how my first discovering trip ended.
0 Comments:
Post a Comment
<< Home